اشاره؛
در جنگ تحمیلی سوم، ما شاهد تحقق یک «بعثت عمومی» بودیم که همان تجلی هویت حقیقی جامعه در قالب خیزش مردمی در حمایت از نظام بود. این خیزش که بر اساس نگاه برخی از بزرگان دین، جامعه را یک موجود حقیقی میدانند، تمام موانع و گرههای اجتماعی را در هم نوردید و اکنون وظیفه ما در لایه حکمرانی این است که این هویت حقیقی و بعثت عمومی را منضبط کنیم. در مطلب پیشرو از مسئلهٔ جمهوریت و نقش مردم در وقایع یک سال اخیر میگوییم؛ همان نقشی که به جنگ تحمیلی سوم انجامید. برای روشن شدن ابعاد این موضوع، بحث را در چهار لایه دنبال میکنیم: الهیاتی، اجتماعی، حکمرانی و تربیتی. تربیت یعنی انسانسازی، اما نه فقط در مدرسه و دانشگاه؛ امروز بخش مهمی از حکمرانی جهان به سمت نهادهای غیررسمی رفته و قرائتی تازه از نظام حکمرانی پدید آورده است. خبرگزاری حوزه در همین راستا به گفتوگو با حجت الاسلام علی فرحانی، استاد حوزه و کارشناس فقه و اصول و علوم انسانی پرداخته است که متن آن تقدیم شما فرهیختگان میشود.
* ۱۰ محور اصلی این گفتوگو
۱. بررسی لایه های الهیاتی،اجتماعی،حکمرانی، تربیتی در جمهوریت نظام
۲. پرسش این است موضع دین نسبت به جمهوریت چیست
۳. خود این پرسش که دین چیست نیازمند اصلاح است
۴. این مفاهیم همه در درون عرض عریض اسلام قرار دارند
۵. جامعه دارای هویت حقیقی است نه صرفاً اعتباری
۶. موجودیت حقیقی جامعه دارای قوا و خواصی است
۷. تربیت در جامعه موجود حقیقی نمیتواند فردی باش
۸. بعثت عمومی همان تجلی هویت حقیقی جامعه است
۹. در جنگ تحمیلی سوم به خیزش عمومی دست یافت
۱۰. چگونه بعثت عمومی را تحت ضوابط دینی صورتبندی کرد

بسم الله الرحمن الرحیم؛ در این جلسه درباره مسئله جمهوریت، موضوع بعثت مردم و نقش مردم در تحولات و کشاکش یکسال اخیر که منجر به جنگ تحمیلی سوم شد، قراره نکاتی رو عرض کنیم.
برای تبیین دقیق این مسئله و روشن شدن ابعاد مختلف آن، لازم است این بحث را دستکم در چهار لایه مورد بررسی قرار دهیم.
لایه نخست، لایه الهیاتی ماجراست؛ لایه دوم، لایه اجتماعی؛ لایه سوم، لایه حکمرانی؛ و لایه چهارم نیز لایه تربیتی و انسانی مسئله است.
تأکید میکنم که مراد از تربیت در اینجا، انسانسازی است. تربیت اعم از تربیت رسمی و نهادی است؛ همان بخشی که در نظامهای حکمرانی در قالب آموزش و پرورش، آموزش عالی، حوزههای علمیه و سایر نهادهای مرتبط با تربیت رسمی ظهور پیدا میکند. اما تربیت تنها به این معنا محدود نیست. امروزه بخش عظیمی از نظام حکمرانی جدید در جهان به سمت نهادهای غیررسمی حرکت کرده و همین امر، زمینهساز شکلگیری قرائتی تازه از نظام حکمرانی معاصر شده است.
بنابراین هنگامی که از «تربیت» سخن میگوییم، نباید ذهن خود را صرفاً معطوف به آموزش و پرورش، دانشگاه، آموزش عالی، حوزه علمیه یا مفاهیمی از این دست کنیم.
برای آنکه مسئله روشنتر و شفافتر شود، مناسب است پرسش اصلی را بازخوانی کنیم. پرسش این است: موضع دین نسبت به جمهوریت چیست؟
از آنجا که این گفتوگو در فضای فرهیختگانی و با نگاه حوزوی، علوم انسانی و حتی تمدنپژوهی اسلامی مطرح میشود، طبیعی است که این مسئله برای قشر متخصص و خواص جامعه اهمیت ویژهای داشته باشد. مسئله جمهوریت و نقش مردم، بهویژه در شرایطی که در جنگ تحمیلی سوم، بنا بر پیشروایت اولیه امام شهید ما، جمهوریت به صورت یک بعثت عمومی تجلی پیدا کرد، مسئلهای بنیادین است.
پرسش این است که:
* «آیا دین اسلام با جمهوریت مسئلهای دارد؟ یا اساساً دین نسبت به جمهوریت موضعی خنثی اتخاذ میکند و صرفاً آن را امضا و تأیید مینماید؟»
اگر بخواهیم با ادبیات فقهی و حوزوی سخن بگوییم:
* «آیا جمهوریت از سنخ «امضائات شرعی» است؟ یعنی پدیدهای که شارع آن را در جامعه مشاهده کرده و بدون مخالفت، آن را تأیید نموده است؟»
پس پرسش بنیادین این است که موضع دین نسبت به جمهوریت چیست؟
اگر این پرسش را مبنا قرار دهیم، در ادامه با مسئله «بعثت عمومی» مواجه میشویم. آیا این بعثتی که رخ داد، پدیدهای بود که دین نسبت به آن «لابشرط» بود؛ یعنی میتوانست باشد یا نباشد؟ یا اساساً یکی از اهداف بنیادین دین، رسیدن به همین بعثت عمومی است و این امر دارای سازوکار دینی مشخصی است؟
طبیعتاً توضیح کامل این سازوکار نیازمند مباحث دینشناسی است و اکنون فرصت ورود تفصیلی به آن وجود ندارد، اما به صورت معترضه میتوان گفت که چون دین، دینی جاودانه است، در اقتضائات زمانههای مختلف حضور پیدا میکند و اهداف خود را در قالبهای متناسب با هر عصر محقق میسازد. امروز نیز شاید بتوان گفت که بشر به اوج جمهوریت، یعنی بعثت عمومی، رسیده است.
برای پاسخ به این پرسش، لازم است ابتدا به یک پرسش بنیادینتر توجه کنیم؛ پرسشی که متعلق به حوزه فلسفه دین و دینشناسی است و پاسخ به آن میتواند زمینه فهم صحیح مسئله جمهوریت را فراهم سازد.
آن پرسش این است که:
«اساساً «دین» چیست؟ آیا دین صرفاً مجموعهای از طهارت، دیات و احکام عملی است؟ آیا دین همان رساله عملیه است یا حقیقتی فراتر از اینها؟»
* مفاهیمی که از دل دین متولد شدهاند
در اینجا لازم است پاسخی اساسی ارائه شود و سپس امتداد آن را در بحث حاضر دنبال کنیم.
در دوران معاصر و بهویژه پس از تجدد، اتفاقی در فهم دین رخ داده است. امروزه معمولاً دین را در یک سوی ماجرا قرار میدهند و سپس از نسبت آن با مفاهیم دیگر پرسش میکنند؛ برای مثال میپرسند: موضع دین نسبت به جمهوریت چیست؟ موضع دین نسبت به عرفان چیست؟ موضع دین نسبت به معنویت چیست؟ موضع دین نسبت به جامعهسازی یا تمدن چیست؟
این پرسشها در ظاهر پرسشهای درستی هستند، اما در بطن خود بر یک پیشفرض استوارند؛ و آن اینکه ابتدا این مفاهیم را اموری بیرون از دین فرض میکنیم و سپس میخواهیم نسبت دین را با آنها بسنجیم.
برای نمونه، در گذشته نیز چنین پرسشهایی مطرح میشد که آیا عرفان اسلامی است یا غیراسلامی؟ گویی عرفان چیزی مستقل از اسلام است و سپس باید نسبت آن با اسلام تعیین شود. همین منطق را میتوان در مورد معنویت، تمدن، فرهنگ و اکنون جمهوریت نیز مشاهده کرد.
در واقع، این پرسشها در فضایی متولد شدهاند که این مفاهیم را موجوداتی مستقل و جدا از دین تلقی میکند. سپس پرسیده میشود که دین نسبت به آنها چه موضعی دارد.
مرحوم علامه طباطبایی مکرر در آثار خود، بهویژه در تفسیر شریف المیزان، در «اصول فلسفه و روش رئالیسم» و نیز در کتاب «شیعه در اسلام»، به این نکته پرداختهاند که اساساً خود این نوع پرسش نیازمند اصلاح است. ایشان تأکید میکنند که این امور، همه در درون عرض عریض اسلام قرار دارند و بخشی از حقیقت دیناند.
در اندیشه مغربزمین، به دلیل نوع نگاه خاصی که نسبت به دین شکل گرفت، دین به تدریج کوچک و محدود شد. شهید مطهری در کتاب «انسان و ایمان»، آنجا که درباره رابطه علم و ایمان سخن میگوید، توضیح میدهد که بسیاری از این پرسشها ناشی از همان نگاه تحریفشده به دین در غرب است. هنگامی که مسیحیت به واسطه عملکرد کلیسا دچار تحریف شد، دین آسیب دید، کوچک شد و در نتیجه مفاهیمی مانند علم، معنویت و انسان، در برابر دین قرار گرفتند.

* باید بدانیم که این مفاهیم یک مسئله دینی هستند نه خارج از دین
از همین رو پرسشهایی مانند رابطه دین و علم، رابطه دین و معنویت یا رابطه دین و انسان شکل گرفت.
اما پاسخ به این پرسش، ما را متوجه یک اشکال بنیادین میکند؛ و آن اینکه خود فضایی که این پرسش در آن شکل گرفته، نیازمند بازنگری است. به تعبیر دیگر، اشکال تنها در پاسخ نیست، بلکه در «اتمسفر» و چارچوبی است که این سؤال در آن متولد شده است. امام شهید ما در بیانات خود میفرمودند که «ما فلسفه را فقه اکبر میدانیم». این تعبیر را نخستینبار در سال ۱۳۸۲ و بار دیگر در سال ۱۳۹۴ مطرح کردند.
در نگاه نخست ممکن است این پرسش مطرح شود که فلسفه چگونه میتواند «فقه اکبر» باشد و اساساً چرا چنین تعبیری شکل گرفته است؟ مقصود ایشان این نبود که فلسفه موجودیتی مستقل و جدا از دین است، بلکه مراد آن بود که ما حقیقتی به نام «فقه» داریم که در امتداد اسلام تعریف میشود. این فقه، دارای ساحات و لایههای مختلفی است. یکی از این ساحات، ساحت فلسفی آن است که از آن به «فقه اکبر» تعبیر میشود.
ساحتی دیگر، ساحت احکام متعارف فقهی و رسالهای است؛ همان چیزی که در عرف رایج، معمولاً از آن به فقه تعبیر میشود. اما دین تنها به این ساحت محدود نیست. دین، ساحت اخلاق دارد، ساحت فرهنگ دارد و حتی سبک زندگی را نیز در درون خود تعریف میکند.
بر همین اساس بود که در سال ۱۳۹۱، در بیانات مربوط به خراسان شمالی، «سبک زندگی» به عنوان یک موضوع دینی مطرح شد؛ نه موضوعی بیرون از دین که بخواهیم نسبت دین را با آن بسنجیم. سبک زندگی، خود یک مسئله دینی است، نه پدیدهای مستقل که بعداً بخواهیم رابطه دین را با آن تعریف کنیم.
بنابراین میتوان نتیجه گرفت که دین یک عرض وسیع دارد؛ نه عرفان به تنهایی بیانکنندهی تمامیت دین است و نه فلسفه به تنهایی میتواند کل دین را نمایندگی کند. حتی فقه، به معنای طهارت، دیات و احکام مرتبط با نیازمندیهای انسان برای رسیدن به سعادت، نیز تنها بخشی از دین را شامل میشود. پاسخدهی به نیازمندیهای انسانی وظیفهی دین است و این نیازمندیها ممکن است در حوزههای مختلفی قرار داشته باشند؛ از جمله باید و نبایدهای فقهی، اخلاقی و معرفتی، که این گستره ادامه دارد.
با این نگاه، میتوان دین را به لایههای مختلفی تقسیم کرد. نخست، لایهی الهیاتی که ناظر به ابعاد معرفتی، فلسفی، کلامی و عرفانی است. پس از آن، لایههای پایینتر اجتماعی، حکمرانی و تربیتی قرار میگیرند.
با این مقدمه، میتوان سوال اصلی را بازخوانی کرد:
«موضع دین، و به طور خاص اسلام، نسبت به جمهوریت چیست؟»
اگر کسی ناخودآگاه و بر اساس سنت رایج، مفهوم دین را معنا کند، یعنی آن را صرفاً مجموعهای از باید و نبایدها ببیند، خواه فردی باشد یا اجتماعی، آنگاه چه تصویری از دین ارائه میشود؟ نگاه سنتی، که بسیار مرسوم و شناخته شده است، حتی در برخی آموزههای مرحوم امام خمینی قدسسره نیز بازتاب یافته و با همین ادبیات ولایت فقیه را اثبات کرده اند، اما این سوال باقی میماند که «حجم باید و نبایدهای اجتماعی اسلام تا چه اندازه قابل تحقق است بدون نظارت و سرپرستی؟ یا اینکه باید به سمت ولایت فقیه رفت»
در این نگاه سنتی، نتیجه آن است که ما اساساً از دین انتظار داریم که نسبت به جمهوریت یا دموکراسی دستور ارائه دهد؛ یعنی پرسش از دین محدود به باید و نبایدها و فرامین اجتماعی میشود.
اما اگر فرد با سازوکار تحلیلی دیگری که پیشتر مطرح شد، به موضوع نگاه کند، یعنی ساحت فلسفی و حکمی دین و فقه اکبر، به همراه ابعاد علمی، بنیادین، عقیدتی و معرفتی، مورد توجه قرار گیرد، نگاه کاملاً متفاوت خواهد شد.
* مرحوم علامه طباطبائی: جامعه دارای هویت حقیقی است
از دیدگاه یک دانشمند واقعبین یا فیلسوف هستیشناس، وقتی انسانها دور هم قرار میگیرند، یک جمع شکل میدهند که در ابتدا یک مجتمع اعتباری است؛ یعنی صرفاً قراردادی است، مانند چند نفر که قراردادی تشکیل میدهند و نامی برای گروه خود انتخاب میکنند، اما تحت فرآیندهای خاص، این جمع اعتباری به یک موجودیت حقیقی تبدیل میشود.یعنی اگر آنها چهار نفر یه موجود پنجمی متولد میشود به نام جامعه که به آن «جامعه» گفته میشود.
در اینجا میتوان از دیدگاه علامه طباطبایی رحمه الله علیه بهره گرفت. ایشان جامعه را دارای هویتی حقیقی میدانند و در المیزان به ویژه جلدهای دوم و چهارم، این موضوع را مفصل بیان کردهاند. این معنا در دیدگاه مقام معظم رهبری نیز مورد توجه قرار گرفته است. ایشان در دیدار با کارگزاران نظام در سال ۱۳۹۵، بر اساس همین نگاه، وظیفهی حکمران را تبیین کرده و آن را با آیات قرآن مرتبط ساختهاند.
برای درک اهمیت این نگرش، میتوان به مثالی از علم فیزیک و اکسیژن اشاره کرد: ما در اتاق نمیدانیم اکسیژن وجود دارد یا نه، اما اگر اکسیژن نباشد، تأثیر آن فوراً ظاهر میشود و جان ما به خطر میافتد. جامعه نیز به همین شکل، یک موجودیت حقیقی است که چه بخواهیم و چه نخواهیم، وجود دارد و آثار خود را بر جهان و افراد میگذارد، حتی اگر از آن غافل باشیم.
* امام شهید: هنر بخشی از واقعیت درونی انسان است
از منظر سنتی، سوالات ما محدود به باید و نبایدهاست و دین در برابر جامعه حکم صادر میکند. اما وقتی جامعه به عنوان یک موجودیت حقیقی در نظر گرفته شود، این نگاه تغییر میکند. دیگر نمیتوان در مورد اصل وجود جامعه بحث فقهی یا تکلیفی کرد؛ بلکه میتوان درباره مظاهر و مصادیق آن گفتوگو کرد. به تعبیر مقام معظم رهبری درباره هنر: هنر، بخشی از واقعیت درونی انسان است و نمیتوان اصل وجود آن را منکر شد، بلکه میتوان درباره شکل و مصادیق آن بحث کرد. به همین ترتیب، وقتی به جامعه نگاه میکنیم، نمیتوان اصل وجود آن را نفی کرد، بلکه باید درباره نحوه شکلگیری و جلوههای آن گفتگو کرد.
به طور خلاصه، با نگاه به جامعه به عنوان یک هویت حقیقی، پرسش و مواجهه ما با آن تغییر میکند. اکنون چهار نفر در کنار هم جمع میشوند و یک مجتمع اعتباری شکل میدهند؛ این مجتمع تحت فرآیندی به یک موجود حقیقی تبدیل میشود و موجود پنجم، همان جامعه، متولد میگردد. این نگاه مقدمهای است برای ورود به لایههای اجتماعی دین و بررسی آثار ناشی از پذیرفتن جامعه به عنوان یک واقعیت غیرقابل انکار.
در نتیجه، اگر کسی درک کند که جمهوریت و جامعه میتوانند واقعیت غیرقابل انکاری باشند، آنگاه باید به بررسی آثار این موجودیت حقیقی بپردازد و نحوه تعامل با آن را از منظر اجتماعی و حکمرانی تعیین کند.
مرحوم علامه طباطبایی رضواناللهعلیه در کتاب شریف «المیزان» جلد چهار، صفحه ۹۸، پس از تشریح یک ماجرا، به این نکته اشاره میکنند: «بالجمله لازم ذلک علی الاشارت الی لازمه». منظور ایشان این است که لازمه مبنایی که در مورد جامعه و موجودیت حقیقی آن توضیح داده شد، این است که موجودیت اجتماعی، این هویت حقیقی، دارای قوا و خواصی است. این قوا و خواص، هنگامی که موجودیت اجتماعی به سطح حقیقی خود برسد، تجلی مییابد. تأکید میشود که موجودیت اجتماعی، برخلاف گروههای اعتباری، واقعی و مستقل است؛ برای نمونه، چهار نفر که دور هم جمع شوند و خود را «گروه الف» بنامند، صرفاً یک موجودیت اعتباری شکل دادهاند، اما فرآیندی که منجر به شکلگیری موجودیت حقیقی جامعه میشود، فراتر از این اعتبار فردی است و ما در حال حاضر وارد بحث پیرامون آن موجود حقیقی شدهایم.
موجودیت حقیقی جامعه همچون یک سونامی یا سیلی قدرتمند عمل میکند؛ یعنی قوای فردی را در خود حل کرده و با قدرت، خواص و قوا را در چارچوب اجتماعی متعادل میسازد. علامه طباطبایی این نکته را با بیان اینکه «تأثیر قوا و خواص فردی در مقابل تضادها و تعارضات اجتماعی چگونه است»، به تفصیل شرح میدهند. ایشان همچنین به تفاوت شدت و ضعف این اثر اشاره میکنند؛ بهگونهای که مشخص شود در چه شرایطی موجودیت حقیقی شکل میگیرد، چه زمانی به این قوا دست مییابد و چه موقع میتواند ارادههای فردی را در چارچوب جمعی مضمحل کند.

* تربیت در جامعه(موجود حقیقی) نمیتواند فردی باشد
با توجه به محدودیت زمان، میتوان بر لایه تربیتی جامعه تمرکز کرد، که همان لایه نهایی است. معمولاً توجه ما به تربیت فردی معطوف است؛ حتی در تربیت عرفانی توصیه میشود که فرد به خلوت رفته و با انجام آداب و اعمال خاص به مقامات عرفانی برسد. در اینجا قصد بررسی صحت یا سقم این دستورات و رسیدن به مقام عرفانی مطرح نیست؛ فرض بر این است که این دستورات صحیح باشند.
مشکل اساسی این است که عموم افراد نمیتوانند این اعمال فردی را بهتنهایی انجام دهند؛ به عبارت دیگر، این نسخههای تربیتی فردی در بسیاری از موارد منسوخ شده و قابلیت اجرایی ندارند. علت این موضوع در اندیشه علامه طباطبایی روشن شده است: در «المیزان» در تفسیر سوره بقره آمده است که انسانها بهطور معمول نمیتوانند در برابر هویت جمعی و اجتماعی خود بایستند و از جامعه جدا شوند تا صرفاً به تربیت فردی بپردازند. بنابراین، نمونههایی مانند ابوحامد غزالی که توانستند از تمامی مناصب و اختیارات اجتماعی دست بکشند، استثنایی و بسیار نادر هستند. بحث درباره مقامات عرفانی، که نیازمند شرایط ویژه و اهلیت ورود است، خارج از محدوده این بررسی است و متخصصان خاص خود را میطلبد.
بنابراین هنگامی که رویکرد به مقوله «تربیت» صرفاً نگاهی فردمحور باشد، اما از منظر کلامی و الهیاتی بدین باور برسیم که جامعه یک «موجود حقیقی» است که از ویژگیها، خواص و قوای منحصربهفرد خود بهره میبرد، ریشه بسیاری از ناکامیها در تحقق الگوهای تربیتی فردی آشکار میگردد. در واقع، علت اینکه بسیاری از افراد در مقام عمل نمیتوانند نسخههای تربیتیِ فردی را پیادهسازی کرده و شرایط آن را محقق سازند، در همین تفاوت دیدگاه نهفته است.
بر همین اساس، رهبر شهید ما، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در سلسله مباحثی که بعدها در قالب کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» تدوین شد، به تبیین این مهم پرداختند. ایشان تبیین کردند که اگر تربیت را هدف بنیادین انبیای الهی و ادیان آسمانی بدانیم، این تربیت نمیتواند صرفاً در ابعاد فردی محصور بماند؛ چرا که در مدلهای کاملاً فردمحور، حتی با گذشت سدهها، بهندرت فردی یافت میشود که توانایی و امکان یابد تا بر ابعاد و ساختارهای اجتماعی خویش غلبه کرده و به آنها پشتپا بزند.
بنابراین، اسلام واجد قرائتی خاص از «تربیت جمعی» است. این خوانش تربیتی مبتنی بر یک ایده الهیاتی است که برای جامعه، هویتی حقیقی قائل است. بر اساس این دیدگاه، جامعه واجد خواص و قوای مستحکمی است که میتواند ارادهها و قوای فردی را در درون ساختار کلان خود مضمحل نماید.
* بعثت عمومی در حقیقت همان تجلی «هویت حقیقی جامعه» است
با اتکا به نگاه مذکور، اکنون به بررسی وقایع رخداده در «جنگ تحمیلی سوم» میپردازیم. ما اکنون در مقطعی هستیم که با «جنگ تحمیلی سوم»، «انقلاب سوم» و «رهبر سوم» مواجهیم؛ اما ویژگی متمایز این انقلاب سوم در دوران رهبر سوم، تقارن آن با یک «بعثت عمومی» است. این بعثت عمومی در حقیقت همان تجلی «هویت حقیقی جامعه» است که در بستر این شرایط پدیدار گشته است.
تبدیل «جامعه اعتباری» به «جامعه حقیقی» محصول فرآیندی است که یکی از ارکان اصلی آن، «یقظه» یا بیداری انسانی است. هنگامی که انسانها بیدار میشوند، برانگیختگی و خیزشی پدید میآید که همچون «سونامی»، تمامی موانع، کوهها و درختان مسیر را در خود حل کرده و پیش میبرد. اگر به بازه زمانی سال ۱۴۰۱ تا پیش از وقوع «جنگ تحمیلی دوم» بنگریم، شاهد گرهها و معضلات متعدد اجتماعی در سطوح مختلف فکری، دانشی و رفتاری بودیم. این گرهها در قالب شبهات اعتقادی، معرفتی، گرههای ارزشی، دستورالعملهای تعلیمی و آداب اجتماعی تجلی یافته بودند. این معضلات را میتوان به مثابه همان کوهها و درختانی دانست که در مسیر حرکت جامعه قرار داشتند.
در «جنگ تحمیلی دوم»، یک خیزش اولیه به وقوع پیوست که در آن دوازده روز سرنوشتساز، روایت «اتحاد و اقتدار» از سوی «امام شهید ما» تبیین گشت. با این حال، برخی از خواص در آن مقطع دچار ضعف عملکرد شدند و نتوانستند روایت فتح و اقتدار را بهطور کامل در جامعه بازگو کنند که این امر منجر به باقی ماندن پرسشهایی برای برخی افراد شد. اما در «جنگ تحمیلی سوم»، با دستیابی به این «خیزش عمومی»، مشاهده میکنیم که تمامی آن سوالات و ابهامات پیشین رنگ میبازند. در اینجاست که قدرت اجتماعی، به تعبیر علامه طباطبایی، دچار «تقهر قاهر» شده، سلطه مییابد و تمامی موانع راه را در مینوردد.
این تحول که در لایههای اجتماعی و تربیتی رخ داده است، باید در نظام آکادمیک تبیین شده و سپس به «لایه حکمرانی» و ساحت «تقنین» تسری یابد. پرسش بنیادین این است: اکنون که هویت حقیقی و اجتماعی جامعه به اوج (ماکزیمم) خود رسیده و آثارش در حال ساطع شدن است:
چگونه میتوان این «بعثت عمومی» و هویت جمعی را تحت ضوابط دینی، عقلانی و اجتماعی، بهصورت «اعتباری و تقنینی» صورتبندی کرد؟
برای تبیین این موضوع، میتوان به دیدگاه مقام معظم رهبری در باب «هنر» استناد کرد. ایشان معتقدند از آنجا که هنر در «فطرت» انسان ریشه دارد، نمیتوان خودِ آن را حرام یا واجب اعلام کرد؛ زیرا هنر از سنخ «ایجاد و اعدام» است، نه وجوب و حرمت. هنر یک موجود واقعی است که یا وجود دارد و یا ندارد و نمیتوان آن را از فطرت حذف کرد. با این حال، میتوان مظاهر آن را منضبط نمود. پیامبران الهی نیز با وحی آسمانی، درصدد حذف هنر برنیامدند، بلکه هشدار دادند که این موجود متعالیِ فطری نباید در قالبهای مادی و منحط قرار گیرد که منجر به سقوط انسان شود، بلکه باید در قالبهای متعالی جریان یابد تا مایه تکامل گردد. نمونه فقهی این رویکرد، «صوت حسن» است که به فرموده شیخ انصاری، اگر در قالب غنا باشد حرام، و اگر در قالب قرائت قرآن و مرثیه باشد، مایه هدایت است؛ چنانکه معصوم (ع) فرمود: «و رجّع بالقرآن صوتک».
در این دیدگاه، خداوند هرگز حکم به حذف هنر نمیدهد، بلکه با «تقنین مظاهر»، انسان را هدایت میکند. اکنون پرسش اصلی این است که آیا ما در لایه حکمرانی، قادر خواهیم بود برای این خیزش و بعثت واقعی و تکوینی — که مهمترین اثرش شستن و نابود کردن گرههای اجتماعی سالهای اخیر بود — یک «کسوت اعتبار صحیح» فراهم کنیم؟ آیا میتوانیم این هویت را در قالب نهادهای حکمرانی و مظاهر اعتباری، منضبط سازیم؟ این بزرگترین پرسشی است که اندیشمندان انقلاب امروز با آن مواجهاند. اگر به این سوال پاسخ ندهیم، در روز بازپسین باید در پیشگاه «امام شهیدمان» پاسخگو باشیم که ایشان بهتنهایی این جریان را به مقام بعثت عمومی رساند، اما آیا ما توانستیم آن را حفظ و تثبیت کنیم؟»
گفتوگو و تنظیم: حسین پاشائی، نقی امینی
مشاهده کامل فیلم گفتوگو










نظر شما